تبليغاتX
خسته
فقط برای تفنن

ببار ای بارون ببار           با دلم گریه کن خون ببار

در شبای تیره چون زلف یار

                            بهر لیلی چون مجنون ببار    ای بارون

دلا خون شو خون ببار     بر کوه دشت وهامون ببار

همه این روزها منتظر خبرند. .....

حوصله ی نوشتن ندارم بعد از مرگ عزیزی سیگار را کنار گذاشتم وحالا بعد از سه یا چهار سال دلم سیگار میخواهد دلم چیزی می خواهد تا مرا از فکرم وذهنم خلاص کند. می خواهم زنده بمانم می خواهم فکرم را هم زنده نگه دارم .

مردم ایران تصور می کنند ایرانی را گشنه نگه داری میتوانی بر آن حکومت کنی چیزی شبیه مابقی دنیای وهم آلود و نیم مرده ونیم زنده ایران نیم امروزی ونیم متحجر.

ولی معتقدم این جهل است شرایط استیلای استبداد را محیا می کند. جهل ما جهل من وتو این به روز ما آورد.(رجوع کنید به اولین کتاب فروشی محله تان وتیراژ چاپ کتاب ها را خوب برانداز کنید.هر کتابی با هر موضوعی)

می خواهم فکرم را زنده و بیدار نگه دارم جایی که فقط به من تعلق دارد نه به هیچ دیکتاتور مردم فریبی.

نوشته شده توسط خسته در ساعت 9:27 بعد از ظهر | لینک  | 

"یکی" می گفت یا من میام یا "اون یکی" اما "اون یکی" نیامد این وسط "یکی دیگه" می گفت اگه "یکی" باشه من نمی آم "اون یکی" که نیامد "یکی"آمد ولی ییهویی "اون یکی" هم اومد بی هماهنگی از خواب زمستونیش بیدار شد "یکی" هم که حرف زده بود وخیلی به حرفایی که میزد احترام میذاشت گذاشت رفت بی معطلی حالا که "یکی"رفته "یکی دیگه" که ازقضا حرفش خیلی حرفه وبهای پر حرفی هاش رو سنگین با خفقان میده حالا باید بیادش.حالا وسط تعارف "یکی" و "اون یکی" و"یکی دیگه" ......."ییدانه یَ دیهَ"با لهجَه ی لری مییه موهستم میخام هم بومونوم

قصه همین طور ادامه داشت که رندی دیگر آمد و خر را ربود.

کاشکه مردم ایران تو همین قرنی که بدنیا آمدند زندگی می کردند.

در حال حاضر ما بی شمار سرگردانانیم که روزها و لحظه ها را میشماریم تا سال ها بگذرد و جملگی به بهشت درآییم.

نوشته شده توسط خسته در ساعت 7:49 بعد از ظهر | لینک  | 

نمی دانم به خاطر تنبلی منه یا بازار بد کساده

می خواستم با چندتای موضوع اجتماعی بحث وتبادل نظر راه بیاندازم (به موضوع قبلی مراجعه شود) بااین کسادی بازار نمی صرفه.

آدم وبلاگ ومی نویسه که بخوننش و نظر بدن!!!!

مگه نه؟

نوشته شده توسط خسته در ساعت 6:17 بعد از ظهر | لینک  | 

بعد از مدتها برگشتم با تیتری از خانم بهبهانی ومتنی از آقای ابراهیم نبوی در مورد خاتمی(البته نه به طور دقیق خاتمی) پیدا کنیید نگارنده را ؟؟؟؟

شاید یخ تنبلی ما شکست و ذوب شد

  

ما" بی شماریم "

 نامه را برای کسی می نویسند. و من گفتم این نامه را برای احمدی نژاد می نویسم، همو که چنان از دستش خشمگین ام که می توانم تمام کلمات را در وصف این سه سال سیاه، این سه سال نکبت، این سه سال سکوت، سنگی کنم و بنشانم به پیشانی اش. اما نتوانستم، که کلمه را حرمت چنان است که وقتی می توانی بارانش کنی و جمله جمله مهر بباری، سنگ چرا بشوی و خشم چرا بگویی؟

گفتم نامه را برای خاتمی می نویسم، همو که هشت سال امید و هشت سال شور و هشت سال آزادی را به او مدیونم و چنانش دوست می دارم که می توانم کلمه را باران کنم، دانه دانه، ببارم نرم نرم و بگویم که تمام آن سالها را به روز باید کنند و تمام آن روزها را باید ساعت ساعت بشمارند و تمام آن ساعات را دقیقه دقیقه باید بگذرانند تا بدانند ما چه لحظه هایی را در روزگار تو گذراندیم. اما باران نمی شوم و چنین نمی بارم، چرا که اگر چه او را دوست می دارم و حرمتش می گذارم، اما آنچه می کنم برای او نیست. می خواهم خاتمی بیاید، اما نه بخاطر آنکه او را دوست می دارم، و نه بخاطر آنکه می خواهم بیاید تا از شر نکبت موجود محمود راحت شویم، نه، خاتمی را برای خودمان دوست می دارم .

اصلا خاتمی مهم نیست، احمدی نژاد هم مهم نیست، این " ما" هستیم که موضوع اصلی زندگی هستیم. نامه ام را برای " ما" می نویسم. " ما" می خواهیم که احمدی نژاد برود و چنان می کنیم که برود و " ما" می خواهیم خاتمی بیاید و چنان می کنیم که بیاید. ما می خواهیم، چون سرنوشت ما و سرنوشت میهن ما و سرنوشت زندگی ما و سرنوشت فرزندان ما را در این روزها رقم می زنند. ما می خواهیم و می کنیم و می توانیم و هستیم و تا آخرین لحظه ای که به آنچه می خواهیم نرسیده ایم، نخواهیم ایستاد. ما می خواهیم .

" ما" تصمیم گرفته ایم که سرنوشت مان را تغییر بدهیم. ممکن است صد و بیست روز دیگر، به راست یا دروغ، بگویند که نگذاشتند یا نتوانستیم کاری که می خواهیم بکنیم. بی تردید رنج خواهیم کشید، اما حداقل می دانیم که هر آنچه از دست و زبان مان می آمد کردیم و نتوانستیم. دیگر از آینه خجالت نمی کشیدیم که چرا می توانستی و نکردی؟ چرا روزی که باید تا صبح می نوشتی تا مردم را به خیابان بکشانی ننوشتی و خوابیدی؟ چرا روزی که باید از صبح تا شب در خیابان می رفتی تا برای مردم بگویی این نکبتی که در آن زندگی می کنند حقیر و زشت است و حق آنان بزرگتر از این است، نرفتی و در خانه ماندی و از قطار سرنوشت جا ماندی؟ ما به آینه نگاه می کنیم و با خودمان عهد می کنیم تا هر آنچه از دست مان می آید بکنیم. ما تصمیم گرفته ایم سرنوشت مان را تغییر بدهیم .

 

" ما" می دانیم که اگر همه مان به خیابان بیاییم، اگر همه مان سرنوشت مان را بنویسیم، اگر همه مان با صدای بلند از حق مان، از سرنوشت مان، از نظرمان و از زندگی مان دفاع کنیم، دیگر سیاه جامگان نکبتی که پول می گیرند تا به نفع پادگان ها رای بدهند، نخواهند توانست نعره بکشند که صندوق ها از آن آنان است. ما حق داریم و می خواهیم از حق مان استفاده کنیم. برادر من! خواهر من! دوست من! در انتخابات قبل، یا در همین هفته قبل، به تو گفتم که چون تو تحریم کردی چنین بلایی سر ما آمد. دیگر این را تکرار نمی کنم، این تقصیر تو نبود، تقصیر از ناتوانی ما بود که نتوانستیم " ما" را به خیابان بیاوریم. اگر ملت آمده بودند، هیچ کسی نمی توانست صندلی ریاست جمهور ملت را از ما بدزدد و کرسی های مجلس را از ما بدزدد، تقصیر تو نبود، تقصیر " ما" بود .

برادر من! خواهر من! تقصیر تو نیست که نمی خواهی به خاتمی اعتماد کنی، این حق توست. تقصیر تو نیست که فکر می کنی خاتمی برای تو کاری نکرد، تو حق داری این چنین فکر کنی. من نمی خواهم این حق را از تو بگیرم و تو را مجبور کنم چنان کنی که من می خواهم. نمی خواهم تو را متهم کنم که مقصر نکبتی هستی که بر سرمان آمده است. ما اگر ایستاده بودیم، اگر ایمان داشتیم، اگر زحمت کشیده بودیم، اگر با چنگ و دندان از حق مان دفاع کرده بودیم، مجبور نبودیم تو را متهم کنیم و حالا چهار سال سیاه را به بطالت و سیاهی تلف نمی کردیم. تقصیر از تو نبود، تقصیر از "ما" بود .

 " ما" گروهی بیشماریم، ما آن هایی هستیم که اصلاحات را به حکومت تحمیل کردیم، و وقتی تردید کردیم و سست شدیم، دولت و قدرت را از دست مان درآوردند. ما دولت را می خواهیم چون دولت حق ملت است و ما ملتیم. ما قدرت را می خواهیم، چون ملت شایسته ترین مالک برای قدرت است و ما ملتیم. ما ثروت ملی مان را می خواهیم چون ثروت ملی متعلق به مردم است و ما همه این چیزها را با آمدن به خیابان از شما می گیریم، روز 22 خرداد ما هستیم و شما .

دوستان ساده ای دارم من، بعضی شان فکر می کنند اگر رای ندهند، حکومت مشروعیت اش را از دست می دهد، آنها سالهاست رای نمی دهند و باز هم حکومت بدون هیچ مشروعیتی توی سر ما و آنها می زند و آنها دل شان به این خوش است که شناسنامه شان پیردخترباکره ای است که می توانند سالها بعد به شاهزاده ای یا رفیقی یا ژنرالی یا قهرمانی بفروشندش .

هر بار در هر انتخاب سعی می کردیم آنان را قانع کنیم تا بیایند و رای بدهند، اما امروز وقت ما ارزشمندتر از آن است که با دوستان تحریمی تلف اش کنیم. ما باید تمام خواب ماندگان را بیدار کنیم ، کسانی که ماشین پیدا نمی کنند به سر صندوق ها برسانیم، به کسانی که گوش شان نمی شنود خبر انتخابات را بدهیم، آنهایی که دودل هستند از تردید بیرون بیاوریم، آنهایی که سووال دارند قانع کنیم، آنهایی که خواب شان برده است بیدار کنیم، اما ما وقتی نداریم که برای کسانی که خودشان را به خواب می زنند صرف کنیم. ما کار داریم، صد روز وقت داریم و باید صد روز این ما را جمع کنیم و برای خاتمی تبلیغ کنیم تا " ما" پیروز انتخابات باشد .

عمویی دارم پیر، او فکر می کند وقتی حواسش نبوده انقلابش را دزدیده اند، او سالهاست به کالیفرنیا رفته است، او نمی خواهد به خاتمی رای بدهد، او منتظر است احمدی نژاد آنقدر کشور را نابود کند تا مردم بیدار بشوند و حکومت را از بین ببرند تا او برگردد و آن را دوباره بسازد. او تحمل هوای دودآلود تهران را ندارد، او تحمل ندارد کسی سر نوه اش حجاب بگذارد، او دوست ندارد کسی را با ریش ببیند، او ایران را می خواهد به همان سی سال قبل برگرداند و منتظر است ساعتها به عقب بروند تا او به گذشته برگردد. او حاضر نیست یک قدم هم از خواسته های خودش کوتاه بیاید .

عموجان! اسماعیل عزیز! دکتر! هادی جان! رفیق قدیمی! ما تو را دوست داریم، به تو احترام می گذاریم. می دانیم که وقتی می رفتی اصلا فکرش را هم نمی کردی که سی سال بمانی، اما ماندی، کم کم به آن آب و هوا عادت کردی، کم کم به دموکراسی و آزادی معتاد شدی و حالا نمی توانی یک قدم هم کوتاه بیایی، اگر اینجا بیایی یک هفته نشده مریض می شوی. ما می دانیم موضوع رای ندادن در انتخابات برای مبارزات آخر هفته تو حیثیتی است، اما رای دادن برای هر روز ما زندگی است .

ما در این سی سال به هوای مسموم تهران عادت کردیم و دیگر وقتی سرب وارد ریه مان می شود سرفه نمی زنیم، ما هوای آلوده دوست نداریم، اما یک نفر باید بماند تا این هوای آلوده و این وضع ناگوار را درست کند. ما مانده ایم تا ایران را درست کنیم، ما بسختی حجاب را تحمل می کنیم تا بتوانیم حجاب اجباری را زمانی نداشته باشیم، ما بسختی از فیلترها عبور می کنیم تا بتوانیم خبرها را به مردم برسانیم، تا بتوانیم یک فضا برای نفس کشیدن و یک پنجره برای بودن بسازیم. ما به سانسور عادت کردیم، نه بخاطر اینکه سانسور را دوست داریم، بخاطر اینکه در اینجا وقتی کتاب می نویسی ده هزار نفر آن را می خوانند، ما می خواهیم در همین جا تا می توانیم کتاب چاپ کنیم. ماندن در ایران برای ما یک اجبار نیست، بلکه عشق است، ماندن در ایران برای ما یک انتخاب نیست، بلکه تنها راه نجات میهن است. ماندن در ایران و تغییر ایران به آن صورت که " ما" می خواهیم، حق ماست. ما این حق را روز 22 خرداد می گیریم .

عموجان! امیدوارم بزودی شرایط کشور چنان شود که حتی تو هم بتوانی تاب تهران را بیاوری و حتی شده است برای چند روز برگردی، اما اگر نمی خواهی اینجا زندگی کنی و نمی توانی اینجا را تحمل کنی، نگو که برای از بین رفتن حکومت باید کشور هم نابود شود. کشور یعنی ما، و ایران یعنی سرزمینی که ما در آن نفس می کشیم. ما همین کشور را دوست داریم، ما می خواهیم دموکراسی را به سرزمینی بیاوریم که مردمش فارسی حرف می زنند ، ما می خواهیم باد در خیابان حافظ توی موهای همسرمان و دخترمان بپیچد. ما می خواهیم در دکه روزنامه فروشی میدان گلها دویست روزنامه را با خط قشنگ فارسی ببینیم، ما می خواهیم کنسرت صدای سیما بینا را در تالار رودکی راه بیندازیم، ما سی سال است که تلاش می کنیم تا روزنی باز کنیم، به ما نگو که بیفایده است، ما مجبوریم. این را بفهم !

" ما" از احمدی نژاد بدمان می آید، نه بخاطر اینکه با او دشمن هستیم، نه، از او بدمان می آید بخاطر اینکه او کوتاه فکر تر از مردم ماست، او کم سواد تر از متوسط ایرانیان است، او ناتوان است، او زندگی خطرناکی برای ما درست کرده. ممکن است بگویند لایق هر ملت حاکمی است که دارد، این درست و دقیقا به همین دلیل ما نمی خواهیم شبیه احمدی نژاد باشیم. برای همین است که می خواهیم او برود، ما نمی خواهیم هر روز بگویند رئیس جمهور ما احمدی نژاد است، ما نمی خواهیم ما را مسخره کنند، ما نمی خواهیم سرافکنده باشیم، ما می خواهیم سرمان را بلند کنیم و وقتی رئیس جمهورمان از صلح و آشتی و آزادی و عدالت حرف می زند، با لذت به چهره اش نگاه کنیم و با غرور نگاهش کنیم و در دل مان افتخار کنیم که او را انتخاب کردیم. ما می دانیم که روزی که تلویزیون ها و رسانه های جهان خبر شکست احمدی نژاد را بدهند، جهان با انگشت ملت بزرگ ایران را نشان خواهد داد و ما غرق در افتخار و بزرگی خواهیم شد. ما می خواهیم بزرگ باشیم .

 

ما می خواهیم به خاتمی رای بدهم. نه بخاطر اینکه دوستش داریم، مطمئنا اگر کسی بهتر از او بود، به او رای می دادیم، بخاطر اینکه می خواهیم سرزمین مان را نجات دهیم. " ما" بیش از آن که خاتمی را بخواهیم، پیروزی مان را می خواهیم. روزی که خبر انتخاب احمدی نژاد داده شد، یک ملت مردد و بی فکر و یک مشت سیاستمدار بی برنامه در مقابل بسیج و ارتش و نفت و دینداران ریاکار زورگو شکست خورده بود. سه سال و هفت ماه و بیست و شش روز است که ننگ این شکست بر پیشانی ماست، "ما" برای حفظ شخصیت ملت مان، برای نمایش توانایی ملت مان، برای نشان دادن دانایی و توانایی مان نیاز به پیروزی داریم و خاتمی راهی به سوی پیروزی ماست .

" ما" می خواهیم پیروز شویم، ما باید با تمام نیرو و اراده به میدان بیاییم، ما برای جنگیدن و پیروزی می آئیم، ما در این سی سال و زیر سایه سیاه سختی و جنگ و زور و بی خردی هزاران کشف تازه کرده ایم و هزاران پیام تازه ساخته ایم، ما موسیقی مدرن و کتاب تحقیقی و سینمای نوین و گرافیک ایرانی و بستنی کاله و ماشین سمند و فرهنگسرای بهمن و موشک شهاب و انرژی هسته ای و هزاران کارخانه و جاده و میلیونها کتاب و جنبش زنان و جنبش مطبوعات و جنبش اصلاحات و اندیشه ایرانی تولید کرده ایم. اینها را دولت نساخته است، اینها محصول فکر و اندیشه و تلاش ما در سالهای پس از انقلاب است، ما می خواهیم تمام اینها را حفظ کنیم و چیزهای تازه ای را به آن بیفزائیم، ما برای حفظ آنچه ساخته ایم می جنگیم. خاتمی یکی از ساخته های ماست. خاتمی محصول اندیشه و خواست ما بود و حالا هم تجلی اراده ماست، مهم ما هستیم، ما. همان مایی که روز 22 خرداد پیروز میدان جنگ امروز و دیروز می شود .

ابراهیم نبوی
سی ام بهمن 1387

از امروز تا 22 خرداد می خواهم کلیه یادداشت ها و نامه ها و نوشته ها را برای دوستان علاقمند بفرستم. از کسانی که دوست دارند نوشته های مرا بگیرند و بخوانند می خواهم با گذاشتن ای میل مناسب، برای اطلاع رسانی کمک کنند. ما در روزهای آینده یک نشریه ای میلی را برای مشترکان خواهیم فرستاد. لطفا نامه ها را به آدرس زیر بفرستید
ebrahim.nabavi@ gmail.com  

نوشته شده توسط خسته در ساعت 1:28 بعد از ظهر | لینک  | 

واقعا اگر در فضول آبادی مثل ایران یا دروغ آبادی مثل ایران باشی وسرعت سقوط و ویرانی را حس کنی وقتی حماقت های دیکتاتورهای حقیر و مکاری که زندگی هر روزه ی تو را  به دریایی طوفانی با امواجی مهیب تبدیل می کنند وقتی آنی که باید باشی و می خواستی باشی وسعی کردی باشی نیستی وقتی با وجود تلاش های چند ساله هر روز از دلخواه خود دورتر می شوی دیگر چه آرامشی...........عزیز مهربان
نوشته شده توسط خسته در ساعت 0:22 قبل از ظهر | لینک  | 

خدا یه پول قلنبه به شما بده یه عقل سالم و حسابی به ما

      شاد باشید که نوبره

نوشته شده توسط خسته در ساعت 2:25 قبل از ظهر | لینک  | 

لطیف ترین وانسانی ترین عید مذهبی بر همه مسلمانان وایرانیان مبارک.

البته جای شکراست که امسال دیگر عید را دستکاری نکردند. وب هرچی باشه دیگه تو ایران همه دیگه

فهمیدن رییس کیه!

نوشته شده توسط خسته در ساعت 2:22 قبل از ظهر | لینک  | 

چون خیلی کم وقت می کنم بنویسم سعی می کنم خلاصه کنم.

وبلاگ می نویسم زیرا که نمی خواهم چیزهایی رو فراموش کنم. و البته از دوستانی تازه و البته مجازی چیزهایی تا حد ممکن واقعی و شاید مجازی بیآموزم.

به نظر من وبلاگ نمی تواند جایگزین مطالعه شود بیشتر به خاطر بدون مرجع بودن و بدون مسئول بودن(در بیشتر موارد) آن ضمن آنکه اغلب در موضوع نا متمرکز و کم عمق است.

دنیای وبلاگ نویسی  بیشتر شبیه قهوه خانه است. به عنوان یک رسانه و یا روشی برای ارتباطات انسانی فوق العاده است.

 دوست دارم وبلاگ و وبلاگ نویسی را به بال ماسکه ای نوشتاری و مجازی تشبیه کنم که هرکس در آن ماسک مور علاقه اش را انتخاب کرده و به رقص نوشتاری با شریک یا شریک های مورد علاقه اش می پردازد.

 دوست تر دارم به این وبلاگ تازه که یکی است در میان هزار این گونه  نگاه کنید.

امید وارم شریک رقص کلمه ها و موضوع های دوستانی تازه و بیشمار باشم.

نوشته شده توسط خسته در ساعت 11:54 بعد از ظهر | لینک  | 

با عزیز محترمی که اهل علم و کتاب خوانی و کار وتلاش است، هم صحبت بودم .گله کردم از مردم کتاب نخوان و تیراژ پایین کتاب . گفت آمار وبلاگ و وبلاگ خوانی رو فراموش نکن اگر مردم ما کتاب نمی خوانند در عوض وبلاگ می خوانند که جایگزین خوبیه!

شما چه فکر می کنید؟

تا بعد............

نوشته شده توسط خسته در ساعت 6:46 بعد از ظهر | لینک  | 

بعضی ها تو دنیای مجازی دنبال یه شخصیت مجازی اند. بعضی ها دنبال جنسیت مجازی اند. بعضی ها میخوان بدون اینکه بشناسند وشناخته بشن درد دل کنند. بعضی دیگه دوست دارند حرف های که نمی تونند با صدای بلند بگویند رو داد بزنن البته داد مجازی. بعضی ها هم تبلیغ می کنند حالا از هر نوع اش. گروهی که متاسفانه کم هم نیستند دنیای مجازی رو با پشت در توالت های عمومی اشتباه گرفته اند شما چطور؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط خسته در ساعت 6:41 بعد از ظهر | لینک  |